عاشق عشق علی
عاشق عشق علی
بجز از علی نباشد،بجهان گره گشایی طلب مدد از او کن،چور رسد غم و بلایی

آنکس را میستایم که ستایش گویندگان،تا آخرین حد مبالغه،وصف کمالش را کفایت نکند و روزی خوران از شمردن نعمت بی پایانش عاجز باشند و هر چه بکوشند یک از هزار آن را سپاس نتوانند.وه! چه پایگاه بلندی که افکار دور اندیش در پیرامون آن نگردد،چه اقیانوس ژرفی که غواص خرد بازیچه کوچکترین موجش گردد،همی شنا کند و در جزر و مد آن دریای بیکران بی اختیار بدینسوی و بدانسوی رود،ولی سر انجام همچون دسته ای خاشاک تسلیم تلاطم امواج شود،دستی تهی بساحل آورد و اندامی سخت خسته و فرسوده بکنار کشد.صفات کمالش را حدی نیست تا بتوان بمیزان آن پی برد،و نم های دلاویزش آنچنان بزرگ و پاک باشد که از سطح عالی لغات فراتر نگاشته شده است.پریرویی که تاب مستوری ندارد،ناگزیر خود را بیاراید و چهره زیبایش را به صاحبدلان و احساسات آشفته عرضه کند،تا دلها ببرد و خاطرها شیدا سازد.جمال ابدیت در پس پرده غیب،پنهانی مصلحت ندانست،نا گزیر پرده از رخسار دلارا برداشت و بر صحرای خاموش عدم که کشور خراب آبادماهیت بود فروغ وجود بدرخشید و آن اشباح افسرده را که همچون خیال سبک و همچون سایه بیرنگ بودند صفای هستی و استقامت حیات بخشید.چرخ آفرینش بحرکت افتاد،و نسیم عشق ورزیدن گرفت،گهواره لرزان زمین با کوههای گران سنگ که برسان میخ در او کوفته شدند استوار گردید و صلای دلکش زندگی و غوغای آشنایی در فضای خاموش دنیا منعکس شد.ارواح آشفته به اهتزار در آمدند و افسردگان بی حس و حال بتکاپو  و حرکت گرم شدند.باری جهان پدید آمد و زندگانی سر و صورت گرفت.آغاز دین،معرفت کردگار است،و کمال معرفت،ایمان بر ذات آفریدگار.ایمان را به توحید خداوند یعنی شهادت بر یگانگی او تکمیل کنند و توحید را با صمیمیت و اخلاص تمام نمایند.صاحبدلان چون صمیمانه بر وحدت خدای اعتراف کردند،آنچنانش بی آلایش و پاک بینند که از هر نام و صفت ذات مقدسش را منزه و پاک دانند.حاشا که او بصفتی موصوف باشد،زیرا که بهنگام توصیف چنان نمید که نام از صفت جدا و بیگانه است.پس آنکه ایزد متعال را وصف کند،چنان است که برای بی همتا همتایی آورده و چنین کس از سر منزل حقیقت سخت بدور و گمراه باشد.وجودیست که با عدم سابقه ندارد و هستی او را آغازی نیست.با همه چیز است و دور از همه چیز،آنچنانکه جرم خورشید با پرتو نافذ خود کائنات را نوازش کند،ولی خویش فرسنگها از آن بدور باشد.چرخ فلک میگردد،ولی گرداننده آن از آلات و اسباب تهیدست و بی نیاز است.کارخانه حیات گرم است،اما جزاراده و نیروی ابدیت نور و حرارت نمیگیرد.تنهاست،ولی از تنهایی وحشتناک و ترسان نیست.بی کس است،زیرا کسی نیست که تواند همسایه و همخانه او گردد.خداوندا آنانکه بتو دل داده اند،انیسی مهربان و دوستی روشن مهر و نازنین یافته اندالهی آنها که بتو تولا و بر تو توکل دارند،بنای امیدشان بر پایه ای متین و محکم استوار است.تویی که از پیدا و پنهانشان خبر داری،و آشوب ضمیر آشفتگان را هم از آنها آشکار تر میبینی.اسرار نگفتنی را بتو میگویند،و هر چه میخواهند از تو می خواهند.در جهان میگردند و از فراز و فرود زندگی را می پیمایند،سیر آفاق میکنند و در فضای انفس پرواز می نمایند.الهی، هر آندم که از وحشت تنهایی به تنگ می آیم،با یاد تو سرگرم می شوم و با دور نمای وصاال تو و جمال علی خوشحال و شادمان می شوم.اگر چه آرزوهای من سخت دشوار و مشکل است،اما در پیشگاه عظمت تو و قدرت تو،ای خداوند مهربان،بسیار ناچیز و آسان انجام میشود.این آرزو ها تنها با عشق به علی که یگانه مولود کعبه و عالیترین علم الهی را دارد در افکارم رشد کرد و بوجود آمد.در پناه "حــــــق"
?Heeppan | 1386/4/9 | پیوند  | 27 نظر | ارسال نظر

 همیشه بر یکسان بوده و همواره بر یکسان باشد.همچنین این چنین بماند و گردش روزگار دیهیم خداوندیش را نگرداند و سیر تاریخ در ملکوت مقدسش راه نیابد.آنجا که اوست ، کمیت نیست. تا روزی سبک و روزی سنگین گردد و روی فزونی و کاهش بیند و آنحال که اوراست از مقولۀ <<کیف>> نباشد تا دستخوش تحولات باشد و گوناگون جلوه کند.پیدا است پیش از آنکه پنهان باشد ، و پنهان باشد پیش از آنکه آشکارا جلوه کند.طلیعۀ وجود مطلق را سر آغازی نیست، تا گفته  شود که سپیدۀ ازل چگونه دمیده و تاریخ آفرینش را از کدام صفحه گشوده است؟!و این اقیانوس بیکران کرانه ای ندارد تا کس یک لحظه به ساحل  اندیشه و ماورای زندگی را بازیند.یکتا ست و جز او یکتایی موجود نیست، عزیز است و عزّت نفس را آنچنانکه به جاویدان پایدار بماند ویژۀ خود ساخته است.پروردگارا! تو توانایی و جز تو هر که را بینم ناتوان باشد؛ و تو توانگری ، تا آنجا که توتنگران دست نیاز بسوی تو دراز کنند.ای ماننده که خورشید فروزان علم ، فروغ کمرنگی از آشّعۀ وجود توست.ای دارنده ای که جهان بداری و گیتی را جز تو خداوندی دیگر نباشدتو بشنو که دیگران را نیروی شنوایی اندک است و جز تو کسی به آوای نارسای مستمندان در آرامش سحرگاه گوش نتواند داد و تو ببین که بینندگان بیشتر خویشتن بینند و دیدۀ بصیرت ندارند آن رنگ ها را که کیمیا گر وجود در دل صخره ها و لفّافۀ امواج تعبیه کرده و نقش رنگین قوس و قزح را چنین بدیع و ظریف ترسم نموده جز تو ای هستۀ جاویدان وجود چه کسی تواند ساخت و بدان اجسام لطیف و ساده که در لطف و سادگی از نور و هوا گرود ببرند، جز نگاه عمیق و نافذ تو کدام نگاه راه تواند یافت.
?Heeppan | 1385/6/12 | پیوند  | 11 نظر | ارسال نظر

 

تَعاَلیُ الله عَما يَقولون<<او>> فراتر از اندیشه هاستای آنکه از پشت حجابهای غیب بر پيدا و پنهان ما آگاهی و در ماورای نور و ظلمت اسرار نا گفته را می شنوی و ارتعاش اندیشه را در پرده های لطیف مغز می بینیترا بیگانگی و عظمت میشناسم و بر آستان شکوه و قدرت تو پیشانی بندگی بر خاک می گذارم.ترا با دیدگان بینا نمیبینند،ولی نادیده ات نیز نمی انگارند.فروغ جمال تو در قلب ها و عواطف شعله عشق میافروزد،اماجلوه دلبری تو از چشم انداز مستور است.دستگاه خداوندی تو آنچنان بلند است که پرواز اندیشه از پیرامون آن محال باشد،ولی دست دلنواز و مهربان تو در اعماق دریاها و خمیدگی دره ها کوچکترین و پست ترین ذرات موجود را مشمول نوازش و مهربانی خود قرار میدهد.خداوندا نه آن بلندی پر اوج و پنجه های ضعیف دست ما را از دامن لطف تو کوتاه میسازد و نه این رحمت عمیق و پهناور پایه عرش الوهیت تو را فرو می آورد.در فرازی که از فرود جدا نیست،خانه داری و با دور ترین فاصله از نزدیکترین نزدیکان با جان ماهم خانه و همسایه ایی.حکیم خردمند ترا می شناسد،ولی از حقیقت وجود و اسرار الوهیت تو آگاه نیست.بدو عصائی چوبین بخشیده اند تا استدلال کند و در ظلمات اوهام راه را از چاه باز شناسد.اما آن شاهپر بلند پرواز ویژه پروانگان عشق باشد که تا سرادق جلال تو بال زنند و در گرادگرد شمع حقیقت بگردند و یک لحظه آسیمه سر تسلیم شعله وصال گشته در امواج بیکران نور و هستی شخصیت خود را محو سازند و پرتو آسا بخورشید بیزوال وحدت باز گردند.ای پروردگار بزرگ ، هنگامیکه شب فرا می رسد و از گریبان خون آلوده شفق عفریت ظلمت سر بیرون میکشد،ترا سپاس میگزارم و ترا میستایم.در سپیده دم که پنجه های ظریف آفتاب بر پیشانی افق با قلم طلا آیات نور می نگارد،بیاد تو هستم و ترا می پرستم.هر آن ستاره فروزنده  که از گوشه چادر شبرنگ سپهر یکدم آشکار و یکدم نهان میشود و دور نمای بدیع خود را بدین عشوه ها جذاب تر جلوه میدهد از بزرگی و قدرت تو غافل نیستم.همه جمال تو میبینم،چون دیدگانم بروی جهان باز شود،و از پای تا بسر یک پاره قلب مینمایم که عاشقانه با تو راز گویم.از هر در که سخن گویند،فرسوده شوم،ولی همینکه نوبت بحدیث تو افتد،نشاطی از نو گرفته و داستان را از سر آغاز کنم.ترا میستایم و بدین ستایش همی خواهم که ابرهای رحمت بر ما بسیار بباردو در این موفقیت نعمت تو تکمیل گردد.با این ستایش جان خود را پیشگاه غزت تو تسلیم میسازم و در حصار عصمت تو از لغزش و گناه پناه میجویم. (((مرا بتوانگری خویش نیازمند کن،اما از توانگران بی نیاز ساز)))(((تو راه بنمای تا من گمراه نشوم و تو دوست باش تا از فریب دشمنان ایمن بمانم )))
?Heeppan | 1385/6/11 | پیوند  | 1 نظر | ارسال نظر

بِسْــمِ اللَّهِ الـرَّحْمـَنِ الـرَّحِيـمِ

هـٌو

 چند نیایش و حکمت و نصیحت حضرت علی(ع)

 

                                        (((( تا مرا از دست نداده اید ، با من سخن بگویید))))

 

1-خود تباه ساخت ، آن کس که طمع کرد و بخواری رضا داد ، آن کس که پیش نا کس گریبان درید و خویش را کوچک شمرد ، آن کس که نیندیشیده سخن گفت.

 

مگر نشنیده باشید که نا بردباری نامردی است؟

2-مگر نشنیده باشید که تهیدستی منطق را در دهان بشکند و برهان را نا چیز سازد و سخنور را از ادای سخن باز دارد؟

 

3-((((( درویشــان هـــم در ســـرای خویــش بیـگـانــه بـاشنــد)))))

 

4-آن تن آسانی که جان ترا از کسب فضیلت باز دارد،آفت جان تست و آن بردباری که در برابر شهوت و هوس  حصار بر آورد ، شجاعت است و آن پارسایی که نفس را از انحراف ایمن سازد ، ثروت است و بگذارید بگویم که:

پرهیزکاری از نا پرهیزی ها مطمئن ترین سـپــر در مقابل حوادث و مخاطرات است.

5-من همدمی مهربانتر از تسلیم و رضا نمیشناسم و میراثی سرشارتر از علم و هنر نمیدانم و جلوه و جمالی دلار ا تر و دلربا تر از ادب ندیده ام.

 

6-اندیشۀ خردمندان آیینه ای روشن است که حقایق را در خود منعکس سازد و سینۀ دانشوران گنجینۀ اسرار است.

 

 

7-چهره های گشاده و خندان بدان می مانند که دوست بربایند و دوستی بیفزایند و حوصله های وسیع که دیرتر لبریز شود ، عیب ها را پنهان دارد.

 

8-آنان که از خویشتن رضا باشند ، دشمن بسیار خواهند داشت و آنچه که در این جهان با دست و زبان بکار برید ، در آن جهان با دل و جان بپذیرید.

 

9-اوه، بدین آدمی بنگرید که در پرتو یک پاره پیه جهان را بنگرد و با جنبش یک قطعه گوشت سخن را بیاراید و در خمیدگی یک تکّّه استخوان سخن بشنود و همی خود را گویا و بینا و شنوا بشمارد و بر خویشتن ببالد!

10-زیب ها و زیور های این جهان در میان اقوام و ملل دست بدست میگردد ، چهرۀ سعادت یک لحظه بدان دسته و یک لحظه بدین دسته می خندد و جمال فریبایی خویش را هم مانند زیور عاریت گاهی دست بدست

 می گرداند ، ولی آن روز که این چهره بسوی دیگری برگشت عاریت زیبای وی نیز بهمام سوی باز خواهد گشت و فریفتگان را خجل و شرمسار خواهد ساخت.  

?Heeppan | 1385/6/9 | پیوند  | 6 نظر | ارسال نظر

 بجز از علی نباشد،بجهان گره گشایی   

طلب مدد از او کن،چور رسد غم و بلایی

چو بکار خویش مانی،در رحمت علی زن

بجز او بزخم دلها،ننهند کسی دوایی

بشناختم خدا را،که شناختم علی را

بخدا نبرده ایی پی،اگر از علی جدایی

نظری به لطف و رحمت،بمن شکسته دل کن

که تو یاره دردمندی،که تو یاره بینوایی

ز ولای او بزن دم،که رها شوی ز هر غم

سر کوی او مکان کن،بنگر که در کجایی

همه عمر همچو عاشق۱،طلب مدد از او کن

که بجز علی،نباشد بجهان گره گشایی

 

این شعر توسط شاعر  فاضل عباس شهری سروده شده و با حال و هوای تازهایی نام علی مرتضی از زبان عاشق بیان شده

1- به جای کلمه عاشق شاعر نام خود را نهاده ولی به دلیل اینکه شاید ذهن خواننده از منظور دور شود از این کلمه بجای شهری استفاده شده

 

?Heeppan | 1385/6/9 | پیوند  | 5 نظر | ارسال نظر